آنکه نمیافتاد از لبش هیچگاه خنده!
نقل است که در مجلسی او را پرسیدند: «یا رضا! راستش را بگو، اگر بازیگر نمیشدی، چه کاره میشدی؟!» گویند مولانا کمی تامل کرد و پاسخ داد: «اگر بازیگر نمیشدم، احتمالا شغل دزدی را برای خود میگزیدم!! زیرا استعدادش را دارم که دزد بشوم! در کودکی نیز تجربههایی داشتهام!! مشهد که بودم، دوستی داشتم، که حرفهاش همین بود! ما در یک گروه نمایش با هم بودیم. در بازگشت او مرا میرساند و البته کارخودش را هم انجام میداد! هرگاه به ماشین تروتمیز و خوبی میرسیدیم، فیالفور میپرید و آینهاش را بر میداشت و سپس پا به فرار میگذاشت! و پس از آنکه به ترک موتور میپرید، به سرعت از آنجا دور میشدیم! من نیز کاری به کارش نداشتم! امّا خیلی هم آدم بدی نبود!!» از همین روی بود که مولانا در اکثر کارهای نمایشی، نقش دزد را به خوبی در میآورد!! و به اذعان خودش در کارهایش، نقش بازی نمیکرد، بلکه خودش را بازی میکرد!! گویند چون حکیمی شاعر پیشه این حکایت شنید، زیر لب زمزمه کرد: «تو خود حدیث مفصل، بخوان از این مجمل!!»
نقل است که مولانا از دو چیز بسیار میترسید: « اول مرگ و دوم از خودش، آنگاه که عصبانی میشد!!!»
نقل است روزی او را پرسیدند: «یا عطار! بزرگترین نقطهٔ قوتتان چیست؟!» پاسخ داد: «بیخیالیام و اینکه هیچ چیز را جدی نمیگیرم!» پس پرسیدند: «بزرگترین نقطه ضعفتان چیست؟!» پاسخ داد: «بیخیالیام و اینکه هیچ چیز را جدی نمیگیرم!» پس حکمت این دو پاسخ یکسان را از او جویا شدند. مولانا پاسخ داد: «بزرگترین نقطهٔ ضعفم را، بزرگترین نقطهٔ قوتم میدانم!» پس مریدان که از این سخنان متناقض چیزی درنیافته بودند، هوارها کشیدند و چون اسبان سرکش برمیدند و از آن پس به کنج عزلت بخزیدند!!!
آوردهاند که مولانا از آغاز، از جنب و جوش گریزان بود و دوست میداشت تا بیشتر در گوشهای بنشیند و بخسبد و با دورکاری امور محوله را پیش برد! از جمله آنکه گویند فصل زمستان بود و بادی سرد از بیرون وزان بود و رضا از این سرما بسی لرزان بود! پس او را گفتند: «چرا در را نبندی؟! مگر، نبینی که هوا بس ناجوانمردانه سرد است!» پس رضا خمیازهای کشید و پاسخ داد: «حالا گیریم که در را بستم! با این کار هوای بیرون گرم میشود؟!» و مریدان از این حاضر جوابی او دم گرفتندی و اندکی بعد جملگی گرم شدندی!
نقل است که مولانا از دو چیز بسیار میترسید: « اول مرگ و دوم از خودش، آنگاه که عصبانی میشد!!!»
نقل است روزی او را پرسیدند: «یا عطار! بزرگترین نقطهٔ قوتتان چیست؟!» پاسخ داد: «بیخیالیام و اینکه هیچ چیز را جدی نمیگیرم!» پس پرسیدند: «بزرگترین نقطه ضعفتان چیست؟!» پاسخ داد: «بیخیالیام و اینکه هیچ چیز را جدی نمیگیرم!» پس حکمت این دو پاسخ یکسان را از او جویا شدند. مولانا پاسخ داد: «بزرگترین نقطهٔ ضعفم را، بزرگترین نقطهٔ قوتم میدانم!» پس مریدان که از این سخنان متناقض چیزی درنیافته بودند، هوارها کشیدند و چون اسبان سرکش برمیدند و از آن پس به کنج عزلت بخزیدند!!!
آوردهاند که مولانا از آغاز، از جنب و جوش گریزان بود و دوست میداشت تا بیشتر در گوشهای بنشیند و بخسبد و با دورکاری امور محوله را پیش برد! از جمله آنکه گویند فصل زمستان بود و بادی سرد از بیرون وزان بود و رضا از این سرما بسی لرزان بود! پس او را گفتند: «چرا در را نبندی؟! مگر، نبینی که هوا بس ناجوانمردانه سرد است!» پس رضا خمیازهای کشید و پاسخ داد: «حالا گیریم که در را بستم! با این کار هوای بیرون گرم میشود؟!» و مریدان از این حاضر جوابی او دم گرفتندی و اندکی بعد جملگی گرم شدندی!
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۸/۱۴ ساعت ۱:۲۴ ب.ظ توسط ابوالفضل احسانی
|