وبلاگ شیاطین سرخ

 درباره وبلاگ:

وبلاگ شیاطین سرخ

برای ورود به این وبلاگ بر روی لینگ زیر کلیک کنید

http://www.szk44.blogfa.com


برخی مطالب یافته شده از وبلاگ http://www.szk44.blogfa.com

 

ر روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم، دانش عشق و باقی

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان

کردند.

اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.

“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدایی شنید:

” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد. هنگامیکه به خشکی رسیدند

ناجی به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود  پرسید:

” چه کسی به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

“چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”

 

 

برخی مطالب یافته شده از این وبلاگ ترجمه شده به زبان انگلیسی
 
Some subjects found this blog translated in English

Too lucky!

The old man was born in the village who had a son and a horse. One day the horse escaped the old man, all the neighbors to comfort the old man came home and said: What a bad luck brought Asbt Frarkrd! Village born Pierre answered: Where you know that I was the lucky or bad

I have a chance? Neighbors surprising answer: Well, thought that the bad Shansyh!

Still a matter of weeks had passed after the horse after a man with twenty wild horses returned home. This time the neighbors came to congratulate the sight of the old man: What a high chance that Asbt with twenty other horses coming home!

Replied the old man again said: You know that from where I was lucky or have bad luck? The next day old boy among the wild horses, and monitoring of ground failure. The neighbors came again: What bad luck! Vkshavrz old said: "Where you know that I was the lucky or have bad luck? Vchnd from neighbors angrily said: "Well, I thought that was bad Shansyh doddering old man!